عبد الله الأنصاري الهروي

مقدمه 63

طبقات الصوفية ( فارسي )

تنها موافق زهد و تصوف نمىيافتند بلكه آن را نوعى اسراف و خلاف شرع مىپنداشتند . علاوه بر اين‌ها او شيخى بود كه به جاى گفتن تفسير و اخبار بر سر منبر بيت و شعر مىخواند و نه تنها خود پيوسته در رقص و سماع بود بلكه جوانان را نيز رخصت رقص و سماع مىداد . ابو بكر اسحاق كرامى و قاضى صاعد و پيروان آنان از پس اين شيخ مبتدع برنيامدند ، ناچار دست به دامان سلطان غزنه زدند تا بفرمان او بتوانند پوست شيخ را بركنند . فرمان سلطان آزادى دست اين دو تن در مجازات شيخ بود . اما كار از گونه‌ى ديگر شد و به قول ابو بكر اسحاق ، شيخ ابو سعيد سپاهى را كه از سى هزار تبع قاضى صاعد و بيست هزار پيرو ابو بكر اسحاق و صد هزار مرد و هفتصد پيل سلطان تشكيل شده بود ، به ده من كاك و ده من منقا هزيمت كرد 113 . شگفتا كه پير هرات نيز ، اگرچه نه مانند پير مهنه ، با فقها و رؤساى مذاهب در هرات از همين نوع گرفتارىها داشت و در رنج بود . بااين‌همه گويا وى هيچ‌گاه اين نوآورىهاى ابو سعيد را نپذيرفته است . نام ابو سعيد ابو الخير پس از مرگ او بزرگتر و بزرگتر شد همچنان‌كه هر روز بر عظمت و جلال و قبول پير هرات نيز افزوده مىشد . اين دو تن كه تقريبا در يك‌زمان در دو شهر خراسان هرى و نيشابور چنان عظمت و شهرت و قبولى يافته بودند ، نمىتوانستند تا ابد با يكديگر در نقار باشند ، نقارى كه با يك‌نيمه از شلغم جوشيده مىتوانست بر طرف شود . اين داستان كه به تصريح جامع مقامات پير هرات و جامى در نفحات الانس از گفته خود پير هرات نقل شده است بعدها در روايت محمد بن منور ، از فرزندزادگان شيخ ابو سعيد ، با استناد به قول چند كس از بزرگان و فرزندان خواجه عبد اللّه انصارى به صورتى بيان مىشود كه نه تنها از آن بوئى از نقار شنيده نمىشود بلكه نمايانگر كرامات شيخ ابو سعيد نيز هست . بنا بر روايت محمد بن منصور خواجه عبد اللّه از اينكه بىاراده‌ى او پيوسته فحش بر زبانش مىرفت در رنج بود و درمانى براى اين درد نمىيافت تا آنكه به ديدار پير مهنه نائل گشت و شيخ يك‌نيمه شلغم جوشيده‌ى در شكر سوده گردانيده را